خرید بک لینک
آرام بگیر دخترک، دنیا آنقدرها هم وحشتناک نیست... آفتاب و گل و پروانه و رنگین کمان هم دارد، گاهی بوی خاک نم کشیده از باران هم خواهی شنید، و آواز صبحگاهی پرندگان را هم...آرام بگیر دخترک، نترس از  سرما و تاریکی و تنهایی، هنوز میتوان به گرمای حضور دوست و روشنایی مهتاب و سوسوی ستاره ها دل بست...گرچه که میدانم اینها همه رنگ میبازد گاهی، آنگاه که قلب کوچک تو رنج "بودن" را تاب نمی آورد، اما این را نیز میدانم که فردا روزی دگر است، روزی که شاید صدای خنده ی کودکانه مان جهانی را بر سر شوق آورد... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا سلطانی تاريخ: شنبه 11 تير 1401 ساعت: 16:09

هر آدمی برای خودش رویاهایی دارد، دوست دارد گاهی پرنده خیالش را رها کند، که پرواز کند، بالا برود،  قلمروهایی که پای عقل بدانجا باز نشده را فتح کند؛ افق های جدیدی در برابرش گشوده شود؛ حتی شاید اگر رویابافی برخی آدمها نبود، هنوز تفاوت چندانی با انسانهای نخستین نداشتیم!رویا داشتن خوب است، لازم است، اما کاش حواسمان باشد دیگران را محکوم به زیستن در قفس رویاهای خود نکنیم! شاید آنچه که در رویای ما چون بهشتی برین به نظر میرسد، برای پرنده خیال دیگران، زندانی تنگ و تاریک و بی روزنه باشد! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا سلطانی تاريخ: شنبه 11 تير 1401 ساعت: 16:09

آدمها را از "خوب بودن" پشیمان نکنیم! اگر کسی فداکاری میکند، از خواسته های  بحق خود به خاطر ما میگذرد ، به انتظارات بی پایان ما جامه عمل میپوشاند، از اشتباهات ما چشم پوشی میکند... این آدم ساده لوح نیست، ضعیف نیست... شاید زندگی را بسیار فراتر از دودوتا چهارتای ذهن کوچک ما درک کرده، شاید آنقدر روح بلندپروازی دارد که قواعد دنیای حقیر ما را به پشیزی نمیگیرد،این آدمها کمیابند، آنها را پشیمان نکنیم از "خودشان" بودن و آنها را سوق ندهیم به همرنگ جماعت شدن! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا سلطانی تاريخ: شنبه 11 تير 1401 ساعت: 16:09

سایه گمگشته ای در یک کویرم کیستم؟ پرسشی بی پاسخم در جستجوی چیستم؟یک قدم تا انتهای دردهایم مانده است منتظر تا اینکه باز آیی ، بگویی کیستم روی دوش خسته ام آواری از دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا سلطانی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 22:36

از آخرین باری که نوشتم... نمیدونم چند روز میگذره... اما برام سخت شده ... هر چند مطمئنا دوباره میتونم از نو شروع کنم...تغییرات زیادی در زندگی من ایجاد شده... شاید مهمترینش ازدواج بوده... و در کنارش تجرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا سلطانی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 22:36

روزهای عجیبی رو تجربه می کنیم... هر سال عجیب تر و گاهی تلخ تر از سال پیش... طوری که آرزو می کنیم ایکاش زمان به همون روزهای سال پیش و سالهای پیش - که اون زمان فکر میکردیم خیلی بد هستند- برگرده... چاره ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا سلطانی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 22:36

- عزیزم میشه منو ببری ایران مال؟

- باشه، میبرمت

- البته فکر کنم یه روزه نشه همه مغازه هاشو دید

- اشکال نداره، میذارمت اونجا یه هفته بعد میام دنبالت

-

برچسب: نویسنده: یونا سلطانی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 22:36

نمیدونم این تنها مشکل منه یا شخص دیگری هم هست که مثل من گاهی دلش بخواد زمان از حرکت بایسته و دنیا در یک حالت سکون و سکوت فرو بره. به حرکت عقربه های ساعت، به تقویم که نگاه میکنم، وقتی از شنبه به جمعه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا سلطانی تاريخ: پنجشنبه 27 دی 1397 ساعت: 15:09

انگار زندانی شده ایم... در این برهه از تاریخ... چه خوب بود اگر رویای قدیمی "ماشین زمان" بشر هم مثل همه اختراعات عجیب و غریب او به واقعیت تبدیل شده بود و به گوشه ی دنج و آرامی از تاریخ پناه می بردیم...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا سلطانی تاريخ: پنجشنبه 27 دی 1397 ساعت: 15:09

امروز واحه سه ساله شد. اعتراف ميكنم از شهريور پارسال تا الان، سال نسبتاً سختي رو پشت سر گذاشتم و شايد خيلي وقتها اوضاع نه چندان خوبم، در نوشتهها هم نمود پيدا ميكرد. حتي اين موضوع گاهي اونقدر دامنهي وسيعي پيدا كرد كه اصلاً دل و دماغ نوشتن رو پيدا نميكردم و ترجيح ميدادم از فضاي مجازي دور باشم.بگذريم... هميشه معتقد بوده و هستم كه زندگي مقولهي پيچيدهايه و درست زندگي كردن سخت! و البته ما موجودات دوپا هم در نوع خودمون بينظير و عجيب غريب هستيم. روزهايي كه پيش رو داريم ممكنه پر از اتفاقات دور از انتظار، كه گاهي تلخ هستند و بعضي وقتها شيرين، باشه. باعث اين اتفاقات هم اكثر اوقات آدمهاي دورادامه مطلب

برچسب: سالگي, نویسنده: یونا سلطانی تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 21:11

*بياييد باور كنيم كه خوشبختي امروز و اينجا با همين دستهاي خالي هم ميتونه به واقعيت مبدل شه... باور كنيم اونچه كه عشق رو در دل اطرافيانمون به وجود مياره، ميزان محبت و خلوصيه كه در پس كردارمون نهفته است، نه چيزي كه در دست داريم...بياييد حس مهم بودن، زيبا بودن، دوست داشتني بودن رو به همديگه ببخشيم و تنهاييهاي همديگه رو پر كنيم، پيش از اونكه فرصتمون براي اين كار به اتمام برسه. کسی چه میدونه...شاید برای من و تو هرگز فردایی وجود نداشته باشه! ادامه مطلب

برچسب: همين,سادگي,همين,خوشمزگي, نویسنده: یونا سلطانی تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 21:11

متن آشفته و سردرگم كنندهي اين كتاب از اون خصوصياتيه كه ممكنه در اوايل مطالعهش، شما رو از ادامه دادن پشيمون كنه. اينكه بارها بايد مكث كني تا در ذهنت بين مطالب پراكندهاي كه از زبان نوشا يا همون نوشافرين، قهرمان داستان بيان ميشه، ارتباط ايجاد كني!اما خب اگر مثل من خوندن اين سبك نوشتهها براتون جالب باشه، حتماً ادامه خواهيد داد. به خصوص وقتي كه عباس معروفي رو از روي جملههاي زيبايي كه نقل محافل شبكههاي اجتماعيه شناخته باشيد و بخوايد اون جملات رو از روي متن اورجينالش بخونيد! به نظرم سال بلوا يك اثر متوسط بود. از نظر ادبي خوب و از جهت محتوا كليشهاي و بدون انتقال پيامي خاص. يعني برخلاف خيلي از ادامه مطلب

برچسب: كتاب, نویسنده: یونا سلطانی تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 21:11

------------------------------------------------------------------------------

* اگر خدا بخواد چند روزی میهمان امام هشتم خواهم بود. جای همه ی دوستان عزیز رو خالی می کنم و اگر توفیقی باشه دعاگو خواهم بود. حلال کنید...

برچسب: درود,دوستی,آرامش, نویسنده: یونا سلطانی تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 21:11

عرض سلام خدمت دوستان عزیز و پوزش به دلیل این غیبت نسبتاً طولانی. راستش مدت زیادی با خودم کلنجار رفتم و سرانجام به این نتیجه رسیدم که دیگه نمیخوام و نمیتونم به نوشتن در واحه ادامه بدم. هر اومدنی یک رفتنی داره و هر آغازی یک پایان. در این سه سال مطالب زیادی آموختم و ارتباط با شما فهم خیلی از مسائل رو برای من آسون کرد.اگر گاهی حرف بیهوده ای زدم، یا خدایی نکرده بی احترامی و تندی صورت گرفت، عذرخواهی می کنم و امیدوارم منو به بزرگواری خودتون ببخشید. برای همه شما عزیزان تندرستی و شادمانی و عاقبت بخیری آرزو میکنم. یاحق... ادامه مطلب

برچسب: قصمه,اما,آخرم,نیست, نویسنده: یونا سلطانی تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 21:11

همگی گم شدیم، دربرهوتی به نام دنیا... تشنه ایم، تشنهي صداقت، محبت، عدالت، حقایقی که برامون شدن ترکیب چند حرف... تودنیای ما بی معنی هستند و دست نیافتنی... مجروحیم، ازتازیانهی فریادهای خاموش شده که هر روز و شب رو دیوارههای قلبمون فرود میاد... مایوس شدیم، ازپربودن دستهایی که به امید آب، به چیزی چنگ نزده بودند، جزشنهای سراب شده از سوزندگی برهوت... میخواهیم واحهای بسازیم دراین برهوت... برای رفع عطشهامون، که مرهمی باشه روی زخمهامون، برای بازکردن روزنهی امیدی، واحه یعنی امید.... یعنی آب و آبادی درمیان کویر ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا سلطانی تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 21:11

صفحه بندی